سرزمین تنهایی

بی تو من در همه ی شهر غریبم

دروغ

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آبان 1392| ساعت 1:23| توسط غزل فروش| |

احساس خوبی دارم .نا امیدم نکن

نوشته شده در سه شنبه چهاردهم آبان 1392| ساعت 2:13| توسط غزل فروش| |

اینجا انتهای راهه

مجبورم پا رو دلم بزارم

فعلا بچه یی

بزرگ که شدی میفهمی کیو از دست دادی

فعلا بچسب به .. لیس های دور و ورت

خدا حافظ واسه همیشه

نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1392| ساعت 4:35| توسط غزل فروش| |

دیشب تصمیممو بهش گفتم

ولی کارایی کرد که مجبور شدم حرفمو پس بگیرم

 

 

این عادت همه دختراس که دوست دارن دروغ بشنون

 

خودت خاستی از این به بعد دروغ بشنوی

نوشته شده در جمعه ششم مرداد 1391| ساعت 4:8| توسط غزل فروش| |

این شـــب ها


منــــم و قـانــون مــــــــــــرد بودن:


که باید بی صــــدا دفـــن کنم


بغـــض هــای گلـــو گیـــرم را

نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1391| ساعت 5:42| توسط غزل فروش| |

اینو واسه تو میگم

اگه به یکی بگی دوست دارم

اگه بهش بگی تا ته خط باهاتم

اگه بهش بگی واست میمیرم

حتی  براش برنامه ریزی کرده باشی واسه یه عمر

یهو میفهمی که بهت خیانت کرده

نه یه بار نه دو بار...

اونایی که منو میشناسن میدونن

من هر کاری که دلم بخواد  انجام میدم

همه نوع کاریم از دستم بر میاد

ولی واقعا از وقتی با اون بودم فقط با اون بودم

بعدا میفهمه که  چه اشتباهی کرده

ولی دیگه دیره

اگه یکی از چشم آدم بیفته

دیگه افناده

افتاده

آخه لا مصب مگه من اون روز جلو در خونتون بهت نگفتم این بار آخره؟

مگه نگفتم دیگه نمیتونم دروغاتو تحمل کنم؟

مگه نگفتم اگه یه بار دیگه بهم دروغ بگی همه چی تمومه؟

چرا زندگی قشنگمونو خراب کردی؟

همیشه گفتم بازم میگم:

دروغ گوها همیشه دروغ میگن

 

نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1391| ساعت 17:31| توسط غزل فروش| |

متنفرم از خاطره هایی که وقتی بهشون فکر میکنم

میگم:


وای من چقدر احمق بودم...

نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1391| ساعت 17:23| توسط غزل فروش| |

خیانتت به من دفعه ی اول تنمو لرزوند
اما الان...
اگه هر شب هم بغل یکی بخوابی عین خیالمم نیست....
هی!!!!!!!!! یارووووووووووووووووووووو !!!!!! خوش باش
اصلا هر جور راحتی ......

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1391| ساعت 0:36| توسط غزل فروش| |

امروز دلم شکست

امروز دلمو شکست

امروز از دلم رفت

دیگه جایی تو قلبم نداری

بهت گفته بودم که طاقت دروغهاتو ندارم

متاسفم

نه واسه تو

واسه خودم

متاسفم واسه خودم که فکر کردم تو با بقیه فرق داری

ولی نداشتی

آقا سعید دخترا نمیتونن به ۱ پسر محدود باشن

اینو تو مخت فرو کن

اینو بدون از این به بعد اگه با هم باشیم هم ذره ای واسم ارزش نداری

 

شنبه ۱۷ تیر ماه ۱۳۹۱

ساعت ۱۰:۵۲ شب

تو اتاقم

روی تخت خواب

نوشته شده در شنبه هفدهم تیر 1391| ساعت 22:51| توسط غزل فروش| |

وقتی بفهمی کسی که خیلی دوسش داری و حاضری براش بمیری یه عمر بهت دروغ میگفته چی میشه؟

 

((((((ای وای))))))

(کلمه ای بهتر از این برای بیان احساسم پیدا نکردم)

نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1391| ساعت 18:58| توسط غزل فروش| |

تا حالا شده یکی پیشت باشه و دلت براش تنگ شده باشه؟

بدتر از این حس وجود نداره

میگه باید برم

حس میکنم از همه ی جاده ها که وقت رفتنه

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391| ساعت 23:37| توسط غزل فروش| |

دیروز دیدمش

لبخند زیبایی بر لب داشت 

 از مقابلم رد شد

ولی مرا ندید

از اینکه لبخند بر لب داشتی خوشحالم

اما از اینکه دیگر برای من لبخند نخواهی زد غمگینم

خوشبختیت تنها آرزویم است

 

نوشته شده در جمعه بیست و هشتم مرداد 1390| ساعت 7:44| توسط غزل فروش| |


پیداست هنوز شقایق نشدی


زندانی زندان دقایق نشدی
وقتی که مرا از دل خود می رانی
یعنی که تو هیچ وقت عاشق نشدی
زرد است که لبریز حقایق شده است
تلخ است که با درد موافق شده است
  شاعر نشدی وگر نه می فهمیدی 
پاییز بهاریست که عاشق شده است

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1390| ساعت 17:16| توسط غزل فروش| |

به زبان یونانی :           S'ayapo philo Su

به زبان روسی :           Ya vas liubli

به زبان پرتقالی :          Amo - te

به زبان پارسی :           Dooset Daram

به زبان آلمانی :            Ich liebe dich

به زبان اسپانیایی :        Te quiero

به زبان سوئدی :           Jag a Iskan dig

به زبان هندی :             Mai tujhe pyaar kartha ho

به زبان فرانسه :           Je t'aime

به زبان ارمنی :             Jiroum em kez

به زبان انگلیسی :          I Love You

به زبان ترکی :              Seni seviyo rum

به زبان دانمارکی :          Jeg elsker dig

به زبان چینی:               wo ai ni 我爱你

به زبان سوئیسی :          Cha'ha di ga''rn

به زبان برزیلی :           Eu te arno

به زبان هلندی :        Ik hou van jou 

به زبان عربی :             Ohebbak

نوشته شده در سه شنبه هفدهم خرداد 1390| ساعت 16:18| توسط غزل فروش| |

خسته ام

از همه از دنیا از روزگار از آدما

از روزگاری که هر چی خوبی تحویلش دادم بدی تحویلم داد

خسته ام ار دنیایی که توش معرفت بی معنا شده

خسته ام از آدمایی که بویی از انسانیت و معرفت نبردن

خسته شدم از لحظه هایی که حرفم تو گلوم موند و نتونستم به زبون بیارم

خسته شدم از اون وقتایی که  با حماقتم گند میزنم به همه چی

خسته شدم

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم خرداد 1390| ساعت 14:18| توسط غزل فروش| |

ابر بارنده به دریا گفت اگه من نبارم تو کجا دریایی؟

در دلش خنده کنان دریا گفت: ابر بارنده تو خود از مایی!

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390| ساعت 17:21| توسط غزل فروش| |

دیدی ای دل که غم عشق دگر باره چه کرد

چون بشد دلبر و با یار وفادار چه کرد

 ساقیا جام میم ده که نگارنده غیب

 نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

 وانکه پر نقش زد این دایره مینائی

 کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

نوشته شده در سه شنبه سی ام فروردین 1390| ساعت 0:20| توسط غزل فروش| |

دیروز بعد از چند هفته رفتم دانشگاه

که ای کاش پام شکسته بود و نرفته بودم

وقتی رسیدم دانشگاه دیدم خیلی خلوته

مسعود و محمد علی رو دیدم

رفتم سمتشونو بعد از کلی ماچ و بغل و اینا

رفتیم سر کلاس

استادش یه زن بود به اسم شرمین

چه دافی هم بود

خلاصه کلاس اول که تموم شد

اومدیم پایین

یه نخ سیگار گرفتمو شروع کردم به کشیدن که امیر وای فای (بی سیم) اومد

یه ساعتی چرت و پرت گفتیم و خندیدیم تا اینکه کلاس بعدی شروع شد

به امیر گفتم تو برو سر کلاس من سیگارم تموم شد میام

وقتی داشتم از پله ها بالا میرفتم با مهسا رو به رو در اومدیم

تا دیدمش یاد داستان الهام افتادم

گفتم وای الانه که گیر بده

وقتی رسیدیم به هم یه نگاه عصبانی بهم کرد و سلام کرد

گفتم چته باز عصبانی؟

گفت سر کارم گذاشتی؟ پس چی شد جواب من

گفتم بابا منکه گفتم باید باهات صحبت کنم اینجوری که نمیشه باید یه سری مسائل و بهت بگم

گفت خب بگو

گفتم اینجا؟

گفت آره

گفتم اینجا که نمیشه(آخه چند تا از این دوستای دیوونش دورش بودن)

گفتش من همین الان جواب میخام

همین الان بگو

گفتم خیله خوب

""نه""

اینو که گفتم بد جوری خورد تو حالش

گفت خاک بر سرت کنن انقدر دختر هرزه دورت ریخته که نمیتونی دخترای خوبو ببینی

گفتم دختر خوبم مگه هست؟ تو نمیفهمی میگم باید باهات صحبت کنم دیگه

گفت خوب صحبت کن

گفتم وایسا پایین بعد از کلاس میام باهات حرف دارم

مشغول همین حرفا بودیم و هی به هم تیکه مینداختیم که یهم دیدم امین پشت سرم وایساده

(امین پسر دایی همین مهسا میباشد)

با امین رفاقت فاب داریم فکرشم نمیکردم که از شوخی من و مهسا ناراحت شه

خلاصه رفتم بالا

مهسا هم اومد سر همون کلاس

با کی اومده باشه خوبه؟

هرزه ی بزرگ نسرین جون

دقیقا اومدن پشت من نشستن

چند تا از دخترای دیگه هم باهاشون بودن که من اصلا تمیشناختمشون

فقط چندبار تو کلاس دیده بودمشون

خلاصه یکم که از کلاس گذشت مهسا و نسرین جون پا شدن رفتن بیرون

جوری که از بقیه دخترا خداحافظی کردن معلوم بود که دارن میرن خونه

مثلا قرار بود وایسه من بعد کلاس باهاش حرف بزنم

به جهنم برو

خلاصه کلاس آخری که تموم شد

هوا دیگه تاریک شده بود

با امیر وای فای اومدیم سر خیابون که ماشین بگیریم واسه شهریار

خیلی وایسادیم ولی کسی شهریار سوار نمیکرد

چند قدم جلوتر دیدم بچه های کلاس هم وایسادن منتظر ماشین مترو

به امیر گفتم بیا با اینا بریم مترو با مترو بریم امروز

گفت باشه

وقتی داشتیم میرفتیم

دیدم چند تا از دخترای کلاس هم کنار خیابون وایسادن

بهشون گفتم هوا تاریکه خطرناکه بیاید با هم بریم

اونا هم که انگار اصلا منتظر بودن من اینو بهشون بگم سریع اومدن تو جمع ما

خلاصه منتظر ون بودیم ولی نمیومد

دیگه تصمیم گرفتیم با چندتا سواری بریم

یه پراید وایساد

به دو تا از دخترا گفتم شما سوار شید

به امیرم گفتم تو بشین جلو

رو به بچه ها کردمو گفتم یکیتون سوار شید دیگه

اینا هم با هم تعارف میکردن هی

گفتم گمشید بابا خودم سوار میشم

نشستم عقب و رفتیم

اول محمد شهر که رسیدیم

یکی از این دخترا پیاده شد

میگفت باباش اینجا منتظرشه

پیاده شد و رفت

من موندمو امیر و یکی از این دخترا

دختر معصومی هم به نظر میرسید

به مترو که رسیدیم منتظر شدیم تا باقی بچه ها بیان

بچه ها که رسیدن

سوار قطار شدیم

بعد از کلی مسخره بازی تو مترو که صدای همه رو در اورده بود

رسیدیم تهران

تو آریا شهر دیگه همه از هم جدا باید میشدیم

این دختره که با منو امیر اومده بودم خونشون همون آریا شهر بود

میخاست پیاده شه

منم فاز پدرانه بهم دست داده بود

بهش گفتم خونتون به مترو نزدیکه؟ اگه دوره همرات بیام هوا تاریکه خطرناکه

کلی حال کرد

گفت نه مرسی نردیکه خونمون

خداحافظی کرد و رفت

منو امیر موندیمو محمد که سه تایی میخاستیم بریم سمت شرق

سوار قطار فرهنگسرا شدیم و رفتیم

تو راه به محمد گفتم این دختره که با منو امیر اومدو آمارشو داری؟

گفت خیلی راجبش نمیدونم فقط میدونم که دوست دختر امینه

کلی خوشحال شدم

گفتم چرا پس دختر بهم نگفت دوست دختر امینه

اگه میدونستم کلی بیشتر از این حرفا تحویلش میگرفتم

خلاصه تموم شدو دیشب اومدیم خونه

یکی دو ساعت پیش که اومدم نت

امین آن بود

پی ام داد

همون اوول شروع کرد به چرت و پرت گفتن

گفت سعید این کارایی که تو دانشگاه میکنی واست بد میشه ها

گفتم چی شده مگه؟

گفت تو با دختر عمه من چیکار داری؟

گفتم کاریش ندارم

گفت دیروز تو راه پله خودم دیدمو شنیدم که چیا میگفتی بهش

گفتم خب داشتیم شوخی میکردیم بده مگه؟

گفت آره نمیخام با دختر عمه من شوخی کنی

اصلا فکر نمیکردم امینم دیگه  اینجوری کنه با من

راجب امین دیگه یه جور دیگه فکر میکردم

گقتم حله داداش من معذرت میخام

بهت قول میدم دیگه چنین چیزی نبینی

معذرت میخام

فهمید که بهم بر خورده

آخه منو امین اصلا این حرفارو با هم نداشتیم

هر چی پی ام داد که منظورم اینه و اونه جوابشو ندادم

حالا دارم فکر میکنم این امین کوچولو فردا هم پی ام میده میگه چرا یبا دوست دختر من رفتی تهران

مارو باش چی فکر میکردیمو چی شد

حالا خوبه دیگه تا بعد از عید دانشگاه نمیرم

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیستم اسفند 1389| ساعت 15:49| توسط غزل فروش| |

سر شب بود

نشسته بودم پای کامپیوتر

داشتم تو فیس بوک چرخ میزدم

یهو دیدم گوشیم داره زنگ میخوره

روحی بود

یعنی چی؟

درست میبینم؟

این روحیه؟

یعنی چرا بهم زنگ زده؟

باز نسرین خانم چه گندی زده؟

وای خدای من

اصلا حوصله ندارم

با ترس و لرز جواب دادم

منتظر شنیدن داد و بیداد شدم

ولی از داد و بیداد خبری نبود

راجع به گوشیم یه سری سوال پرسید

مثل اینکه از مدل گوشی من خریده بود

تو یه سری برنامه هاش گیر کرده بود راهنماییش کردمو

قطع کرد

وقتی گوشی رو قطع کردم  گوشی رو گذاشتم رو سینم و ناخوداگاه گفتم یادت بخیر نسرین خانم

الان خوشحالی نسرین جون نه؟

خیلی خوش به حالته؟

وقتی میبینی روحی منو با نفرت نگاه میکنه کیف میکنی نه؟

خیلی بی معرفتی

خیلی

نمیدونی چقدر سوختم وقتی روحی بهم گفت همه چی بین منو تو تمومه سعید

سوختمو هیچ چی نتونستم بگم

نمیدونی وقتی با نفرت نگام کرد چه آتیشی گرفتم

نمیدونی چه دردی داره وقتی بهترین دوستت بهت بگه نامرد

نسرین خانوم یادت میاد وقتی بهم زنگ زدی واسه اولین بار؟

به بهونه این که با روحی دعوات شده

خاستی که باهاش حرف بزنم

چرا زنگ زدنات ادامه پیدا کرد؟

چند بار بهت گفتم به من زنگ نزن؟

چند بار خطمو به خاطرت عوض کردم؟

چند بار بهت گفتم روحی دوست منه تو دوست دختر اونی نباید به من زنگ بزنی

تو چی میگفتی؟

"روحی دیگه دوست پسر من نیست"

حتی بهت گفتم به جهنم که شوهر کردی

شوهرت به جهنم

ولی تو هنوز با روحی هستی من نمیتونم باهات صحبت کنم

چی شد؟

بی خیالم شدی؟

یادته اون روز تو دانشکده کشاورزی جلو مهسا گیر داده بودی که شماره جدیدتو بده؟

اون شبایی رو یادته که با شوهرت دعوات میشد زنگ میزدی به من گریه میکردی؟

من سر کارم بودم

تو اون شبای سرد از کارگاه میومدم بیرون

سگ لرزه میزدم ولی بازم باهات صحبت میکردمو تا آروم نمیشدی گوشی رو قطع نمیکردم 

این بود جواب من؟

رفتی به روحی گفتی سعید بهم زنگ زده؟

خجالت نکشیدی؟

اینه رسم معرفت؟

گند زدی به دوستی منو بهترین دوستم به چه قیمت؟

به قیمت اینکه شاید یه روزی از شوهرت جدا بشی و زن روحی بشی؟

خیلی آشغالی

با تمام پر رویی هم زنگ زدی بهم میگی به روحی گفتم که سعید بهم زنگ زده؟

روت شد بهم زنگ بزنی اصلا؟

میدونی

من نمیخاستم به التماسو گریه هات مبنی بر اینکه راستشو به روحی نگم اهمیت بدم

باید راستشو به روحی میگفتم

چون دوستیم با روحی داشت خراب میشد

با خودم گفتم الاناس که روحی بهم زنگ بزنه و ازم سوال کنه که اس ام اس من تو گوشه نسرین چیکار میکنه

ولی از این خبرا نبود

روباه مکار قصه ما کار خودشو کرده بود

خوب نقش بازی کرده بود

روحی بهم اس ام اس داد

"خیلی بی معرفتو نامردی اصلا فکر نمیکردم همچن آدمی باشی"

همین؟

روحی منم سعید

کسی که اینهمه دوستش داشتیو بهش اعنماد داشتی

حرف یه دختر قبول کردی؟

حد اقل میکردی از خودمم میپرسیدی که راسته یا نه

خیلی داغونم کردی روحی

وقتی دیدم اینجوریه

گفتم به جهنم

اینکه اینقدر مینو قبول نداشت که بیاد از خودم بپرسه

تو گنگی بمونه بهتره

فرداش عین احمقا تو دانشگاه رفتم پیش روحی بهش گفتم هرچی شنیدی درسته

فقط به احترام دوستی قشنگی که با هم داشتیم

جلو بچه ها ۳ نکن که حالت ازم بهم میخوره

جلو بچه ها سلام کردم جواب بده

همینو گفتمو از ماشینش پیاده شدم

نمیدونم

شاید در آینده از زندگی نامم یه فیلم هندی ساخته بشه

متاسفم روحی

و اما شما خانوم نسرین

حالم ازت به هم میخوره

نمیدونم  روز امتحان سخت افزار چطوری روت شد تو چشمام نگاه کنی

توقع داشنتم منو که میبینی سرتو از شرم بندازی پایین

واقعا که بی چشم و رویی

.

.

.

.

.

.

.

اعصابم خورده

میرم تو تراس سیگار بکشم(داره بارون میاد)

 

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389| ساعت 2:11| توسط غزل فروش||

امروز رفته بودم دانشگاه که پورتالمو باز کنم

صف بانک خیلی شلوغ بود

خلاصه به هر زحمتی که شده

شهریه رو ریختم

با امیر(یکی از بچه های دانشگاه)

رفتیم کافی نت رو به روی دانشگاه که انتخاب واحد کنیم

اونجا هم خیلی شلوغ بود

مجبور بودیم واسه یه اینترنت درب و داغون که سرعتش به ۵۶ هم نمیرسه صف وایسیم

خلاصه منتظر بودیم تا اینکه یکی از میز ها خالی شد

کسی که پشت میز نشسته بود مهسا بود

مهسا یکی از همکلاسی هامه که خیلی دوسش دارمو خودش خبر نداره

اومد از جلوم رد شد ولی منو ندید

گفتم علیک سلام خانوم بد اخلاقه

بر گشتو وقتی منو دید نیشش تا بناگوش باز شد و گفت: سلاااام تویی؟ ببخشید حواسم نبود

گفتم  انتخاب واحد کردی؟

گفت آره ولی اونی که میخاستم نشد

راستی سعید یه دقیقه بیا بیرون کارت دارم

گفتم باشه

رفتم بیرون

گفت سعید یکه از دخترای ورودی جدید ازت خوشش اومده

موندم چی بگم

انگاری برق گرفتتم

اول فک کردم میخاد خودشو بگه

داشتم از تعجب شاخ در میاوردم

گفتم کی؟

گفت اون چند تا دخترو میبینی پشت من؟ اونی که قهوه ای پوشیده

 

نگاش کردم

بد نبود

ولی اصلا مغزم دستور نمیداد که چی باید بگم

گفتم سر کارمون گذاشتی؟ با ما هم آره؟

گفت نه به خدا اسمشم الهامه وایسا صداش کنم بیاد

رو به اون گله دختر کرد و داد زد الهام بیا

دختره هم انگار منتظر بود این صداش کنه

دویید اومد

وقتی رسید پیش ما قیافش عین الاقی بود که بهش تیتاب داده باشی

سلام علیک کردیم ولی خیلی سرد باهاش برخورد کردم

هر دوشونم فهمیدن حالم گرفته شده

مهسا به دختره گفت من انتخاب واحد کردم  شماها همه انتخاب واحد کردید؟

دختره گفت آره

مهسا گفت پس برو پیش بچه ها منم الان میام

دختره خداحافظی کردو رفت پیش دوستاش

مهسا گفت خوب؟ حالا چی؟ نظرت چیه؟

مونده بودم بهش چی بگم

آخه الاق

چرا نمیفهمی

این کیه داری بهم پیشنهاد میدی؟

گفتم من حالم الان اصلا خوب نیست سر فرصت باهات حرف میزنم

اینو که گفتم برگشتم سمت کافی نت

داد زد من بهش چی بگم؟

گفتم فعلا هیچی

واقعا نمیدونم بخندم یا گریه کنم

 

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389| ساعت 22:11| توسط غزل فروش| |

شاعر از کوچه مهتاب گذشت

لیک شعری نسرود

نه که معشوقه نداشت

نه که سر گشته نبود

سالها بود دگر کوچه مهتاب خیابان شده بود

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389| ساعت 19:11| توسط غزل فروش| |

سه سال شدی یار با وفای من

تولدت مبارک یار شبهای تنهایی من

سه سال شدن وبلاگ سرزمین تنهایی مبارک

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389| ساعت 11:38| توسط غزل فروش| |

خیلی تنهام

خیلی

 

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم دی 1389| ساعت 1:4| توسط غزل فروش| |

bazam ye 27 azare dige

ye sale gande dige

ye jashne tavallode dige

tavallodet mobarak agha saeed

rasti niloo fahmidam oon pesari ke oon rooz ba ham boodid ki bood

saeed ipon bood

dooste khodam

bavaram nemishe.saeed ipon?

che donyaye kasifi shode

hala dige bishtar azat badam miad niloo

vase in aghaye saeed ipon ham daram

felan

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389| ساعت 22:12| توسط غزل فروش| |

دارم میرم دنبال امیر و هلنا تا با هم بریم بیرون

امشب تولدمه



نوشته شده در جمعه بیست و ششم آذر 1389| ساعت 16:31| توسط غزل فروش| |

یک هفته بی تو گذشت

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم آذر 1389| ساعت 1:37| توسط غزل فروش| |

اون کی بود نیلوفر؟

مگه نگفته بودی تک پر منی؟

چی شد؟

اون پراید نقره ای که ازش پیاده شدی کی بود؟

وقتی منو اونجا دیدی جا خوردی نه؟

بی خبر اومده بودم ببینمت

خیر سرم میخاستم سورپرایزت کنم

بهت زنگ زدم پرسیدم کجایی

کفتی تو مغازه

چه جالب

من جلو در مغازه وایساده بودم

هیچ کس تو مغازتون نبود

نمیدونی آدم چه حالی میشه وقتی کسی که دوسش داره بهش دروغ میگه

میدونی داره دروغ ها ولی لال میشی

هیچی نمیتونی بگی

خشکت میزنه

مغازه ای آره؟

یادته وقتی از ماشین اون پسره پیاده شدی من تو کوچتون نشسته بودم

منو که دیدی دویدی فرار کردی

ولی کاش فرار نمیکردی میومدی  میدیدی چند نخ سیگار کنارم خاموش کردم

خدا میدونه چند وقته که باهاشی

 

من دوست داشتم نیلوفر

این حق من نبود

خداحافظ دختره ی هرزه

نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389| ساعت 15:13| توسط غزل فروش| |

دلم برات تنگ شده دیوونه چرا اینجوری میکنی آخه

تو که میدونی بدون تو من هیچی نیستم

دارم دیوونه میشم عزیزم

ای کاش میدونستی که چقدر دلتنگتم

ای کاش میدونستی حتی دلم لک زده واسه اون گیر دادن های بی خودیت

هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر وابسته ی یه دختر بشم

ولی شدم

دارم دیوونه میشم به خدا

دلم برات تنگ شده

دیوونه

دوست دارم

نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389| ساعت 11:51| توسط غزل فروش| |

با سلام خدمت همه دوستان

مثل اینکه یه سری از شما یه سری سوال راجب یاهو و برنامه های کاربردیش داشتید

اینجا نمیتونم به سوالاتتون جواب بدم

هرکسی سوال داشت میتونه این آی دیمو اد کنه و سوالشو بپرسه تا راهنماییش کنم

w0lf.-.-.b_.4_.t_o@att.net

یا حق

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم آبان 1389| ساعت 2:6| توسط غزل فروش| |

دیروز داشتم برنامه ی بچه های دیروزو نگاه میکردم

برنامه ی خیلی جالبیه

کارتن های قدیمی رو پخش میکرد

یاد بچه گی هام افتاده بودم

یادش بخیر

واسه دیدن کارتن از مدرسه تا خونه میدویدم

همیشه آرزو داشتم جای جری باشم و تام رو اذیت کنم

یادش بخیر

دیروز از ته فلبم آرزو کردم که ای کاش هیچ وقت بزرگ نمیشدم

دوست داشتم همون کودکی که بزرگترین اندوهش شکستن نوک مدادش بود باقی میموندم

چقدر دلم گرفته

نوشته شده در جمعه بیست و یکم آبان 1389| ساعت 12:6| توسط غزل فروش| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست